sina_sin کاربر جدید وضعيت: آفلاين 22 اسفند ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 21 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 24 اسفند ماه ، 1388 11:38:18 موضوع مطلب: اینا سربازی نمکنن که ... عشق و حال
تو خدمت سربازی بودیم ... مشغول کار خودمون بودیم که دختر فرمانده اومد تو پادگان... الهی جیگرشو قورت بدم... پدرسوخته چه پر و پایی داشت...
سه سوت تو توالت مخ دختر فرمانده رو زدم ...
بلاخره 4 تا آنتن هستند که جاسوسی کنند و خودشونو واسه فرمانده شیرین کنند... بله ... 4 تا گوساله راپورت ما رو به فرمانده دادند... وقتی فرمانده خبرو شنید از عصبانیت ، خشتکش جر خورد...
دادگاه تشکیل شد ... منو محاکمه کردند ... واسم اعدام بریدند ... منو از ارتفاع هشت هزار فوت ، ول دادند پایین...
اما ما باز آدم نشدیم...